درسنامه آموزشی فارسی (2) کلاس یازدهم
درس 15: کبوتر طوق دار
آوردهاند که در ناحیتِ کشمیر مُتَصَیَّدی خوش و مرغزاری نَزِه بود که از عکسِ ریاحینِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاوُوس نمودی و در پیشِ جمالِ او دُمِ طاوُوس به پر زاغ مانستی.
قلمرو زبانی: آوردهاند: حکایت کردهاند، نقل شده است / کشمیر: ایالتی در شبه جزیرۀ هند / مُتَصَیَّد: شکارگاه / مَرغزار: چمنزار، سبزهزار / نَزِه: باصفا، خوش آب و هوا، خرّم / عکس: انعکاس، بازتاب / ریاحین: جمعِ ریحان، گیاهان خوشبو / نمودی: به نظر میرسید / مانستی: شبیه بود.
قلمرو ادبی: کلّ عبارت: اغراق در توصیف زیبایی سبزهزار / پر زاغ مانند دُم طاووس - دُم طاووس مانند پر زاغ: تشبیه و قلب (عکس) / دُم طاووس: نماد زیبایی / پرِ زاغ: نماد زشتی / دُم و طاووس - پر و زاغ: تناسب / دُم طاووس و پرِ زاغ: تضاد / تشبیه دو امر متضاد؛ نوعی پارادوکس.
قلمرو فکری: حکایت کردهاند که در ناحیۀ کشمیر، شکارگاه و سبزهزاری خوش و خرّم و باصفا وجود داشت که از انعکاس و بازتاب گیاهان خوشبوی آن، پَرِ سیاه و زشت کلاغ مانند دُم طاووس، زیبا و رنگارنگ به نظر میرسید و دُمِ طاووس در مقایسه با زیباییِ آن سبزهزار، همچون پَرِ زاغ، سیاه و زشت دیده میشد.
درفشان لاله در وی، چون چراغی
ولیک از دُودِ او بر جانش داغی
قلمرو زبانی: درفشان: به ضم و فتح دال، درخشان. درفش (به ضم و فتح دال) فروغ، نور و روشنایی. / ولیک: ولیکن، امّا / بیت: دو جمله / لاله و داغ: نقش نهاد / «ـَ ش» در جانش: نقش مضافالیه
قلمرو ادبی: تشبیه: لاله به چراغ / حسن تعلیل: علت سیاهی درون لاله دود کردن چراغ دانسته. / داغ ایهام دارد: 1- ماتم 2- داغ و سیاهی / لاله ایهام تناسب دارد با چراغ: 1- گل لاله 2- چراغدان / داغ: استعاره از سیاهی وسط لاله / جان: استعاره از وسط گلبرگهای لاله / جان داشتن لاله: تشخیص و استعاره / چراغ و دود و لاله و داغ: تناسب
قلمرو فکری: «آلالههای وحشی سرخ، مانند چراغ روشن بود اما [در برابر زیبایی آن مرغزار] و از حسد و حسرت آن، دلش میسوخت و دود سوختن دلش، چون داغی بر سینهاش نمایان بود. سیاهی وسط شقایق و لاله، با تعبیر «داغ» در شعر فارسی کاربرد فراوان دارد.
شقایق بر یکی پای ایستاده
چو بر شاخِ زمرّد، جامِ باده
قلمرو زبانی: شاخ: شاخه / زمرّد: سنگ قیمتی به رنگ سبز / جام: پیاله، ظرف / باده: شراب، مِی / بیت: یک جمله.
قلمرو ادبی: تشبیه مرکب: شقایق بر یکی پای ایستاده (مشبه) و ... / پا داشتن و ایستادن برای شقایق: تشخیص و استعاره / پا: استعاره از ساقۀ سبز گل / شاخ: استعاره از پایه / مصراع اول مانند مصراع دوم: تشبیه
قلمرو فکری: شقایق بر روی ساقه خود چنان مینمود که گویی جام بادهٔ سرخ رنگ بر روی شاخه سبز قرار گرفته است.
و در وی شکاری بسیار و اختلافِ صیّادانْ آنجا متواتر. زاغی در حوالیِ آن بر درختی بزرگِ گَشْنْ خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست مینگریست. ناگاه صیّادی بدحالِ خَشن جامه، جالی بر گردن و عصایی در دست، روی بدان درخت نهاد. بترسید و با خود گفت: «این مرد را کاری افتاد که میآید و نتوان دانست که قصدِ من دارد یا از آنِ کسِ دیگر. من باری جای نگه دارم و مینگرم تا چه کند.»
قلمرو زبانی: وی: آن، منظور شکارگاه / شکاری: منسوب به شکار؛ صید، نخجیر / اختلاف: رفتوآمد / متواتر: پی در پی، پیاپی / گَشن: انبوه، پُر شاخ و برگ / بدحال: بد لباس، بد اندام / خَشِن: کُلُفت، بدشکل / جال: دام و تور / جای نگهدارم: منتظر میمانم، در جای خود میمانم
قلمرو ادبی: چپ و راست: تضاد و تناسب و مجاز از اطراف / روی بدان درخت نهاد: کنایه از به سوی درخت حرکت کرد / جای نگه داشتن: کنایه از درنگ کردن.
قلمرو فکری: در آن چمنزار، صید و شکار فراوانی وجود داشت و شکارچیان، پیاپی در آنجا رفتوآمد داشتند. زاغی در اطراف آن سبزهزار بر روی درخت بزرگ و انبوهی خانه داشت. نشسته بود و اطراف را نگاه میکرد؛ ناگهان شکارچیِ آشفته حال و بدلباسی، دامی بر پشت و عصایی در دست، به سمت درخت، حرکت کرد. زاغ ترسید و با خود گفت: این شکارچی درصددِ انجام کاری به این طرف میآید و نمیتوان فهمید که قصدِ شکارکردنِ مرا دارد یا کس دیگری، به هرحال من همینجا میمانم و نگاه میکنم که چه کاری انجام میدهد.
صیّاد پیش آمد و جال باز کشید و حَبّه بینداخت و در کمین بنشست. ساعتی بود؛ قومی کبوتران برسیدند و سَرِ ایشان کبوتری بود که او را مُطَوَّقه گفتندی و در طاعت و مطاوعتِ او روزگار گذاشتندی. چندان که دانه بدیدند، غافلوار فرود آمدند و جمله در دام افتادند و صیّادْ شادمان گشت و گُرازان به تگ ایستاد، تا ایشان را در ضبط آرد و کبوتران اضطرابی میکردند و هر یک خود را میکوشید. مُطَوَّقه گفت: «جایِ مجادله نیست؛ چُنان باید که همگنان استخلاصِ یاران را مهمتر از تخلّصِ خود شناسند و حالی صواب آن باشد که جمله به طریقِ تعاون قوّتی کنید تا دام از جای برگیریم که رهایشِ ما در آن است.» کبوتران فرمانِ وی بکردند و دام برکندند و سرِ خویش گرفت و صیّاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخِر درمانند و بیفتند. و زاغ با خود اندیشید که بر اثرِ ایشان بروم و معلوم گردانم فرجام کار ایشان چه باشد که من از مِثلِ این واقعه ایمِن نتوانم بود. و از تجارب برای دفعِ حوادث سلاحها توان ساخت.
قلمرو زبانی: جال: دام و تور / بازکشید: پهن کرد، گُسترد / حَبّه: دانه / حَبّه بینداخت: دانه پاشید / ساعتی بود: مدّتی گذشت / قومی: گروهی، دستهای / سَر: رئیس / مُطَوَّقه: طوقدار / گفتندی: میگفتند / مطاوعت: فرمانبری / روزگار گذاشتندی: روزگار میگذراندند / چندان که: به محض اینکه، همینکه / غافلوار: ناآگاهانه / جمله: همه، همگی / گُرازان: در حال گُرازیدن و به ناز و تکبّر راه رفتن، خرامان / تگ: دویدن / به تگ ایستاد: شروع به دویدن کرد / در ضبط آرد: به چنگ آورد، تصرّف کند / اضطراب: بیتابی، ناراحتی / هر یک خود را میکوشید: هر کدام برای نجات خود تلاش میکردند / جای: زمان، موقعیّت / مجادله: جدال و ستیزه / همگنان: همگان، همه / استخلاص: رهایی جُستن، رهایی دادن / تخلّص: رهایی / حالی: حالا، اکنون / صواب: صلاح و درست / قوّت: تلاش، زور / تعاون: یکدیگر را یاری کردن، یاری رساندن / رهایش: رهایی، آزادی، نجات / فرمان وی بکردند: از دستور او پیروی کردند / در پِیِ: در پس، در عقبِ / در پیِ ایشان ایستاد: به دنبال آنها حرکت کرد / آخِر: سرانجام، پایان / درمانند: ناتوان شوند / بر اثرِ: به دنبال؛ اثر: ردّ پا / معلوم گردانم: مشخّص کنم / فرجام: عاقبت، انتها، پایان، آخِر / ایمِن: محفوظ، در امان / تجارب: جمعِ تجربه، آزمونها، آموختهها، تجربهها / سلاح: ابزار جنگ.
قلمرو ادبی: سرِ خویش گرفتن: کنایه از دنبال کار خود رفتن / تجارب مانند سلاح: تشبیه / صیّاد و جال و حبّه و کبوتران: مراعات نظیر / طاعت و مطاوعت - استخلاص و تخلّص: اشتقاق / سر: مجاز از رئیس / در دام افتادن: کنایه از گرفتار و اسیر شدن.
قلمرو فکری: شکارچی جلو آمد و دام را پهن کرد و دانه پاشید و در کمین نشست. مدّتی گذشت؛ گروهی کبوتر رسیدند و رئیس آنان کبوتری بود که به او «طوقدار» میگفتند و در اطاعت و فرمانبری از او، روزگار میگذراندند. به محض اینکه دانهها را دیدند، ناآگاهانه پایین آمدند و همگی در دام گرفتار شدند و شکارچی خوشحال شد و خرامان و متکبّرانه شروع به دویدن کرد تا کبوتران گرفتار را بگیرد و کبوتران بیتابی میکردند و هرکدام برای رهایی خودشان تلاش میکردند. طوقدار گفت: حالا زمان مناسبی برای جدال و ستیزه نیست؛ باید همگی نجات و رهایی یاران را از رهایی خود مهمتر بدانند و اکنون مصلحت آن است که همه با هم همکاری کنید و تلاش نمایید که دام را از زمین بلند کنیم؛ زیرا رهایی ما وابسته به این کار است. کبوتران دستور او را اطاعت کردند و دام را از زمین بلند کردند و راه خود را در پیش گرفتند و صیّاد شروع به تعقیب آنها کرد به امید اینکه عاقبت خسته شوند و بر زمین بیفتند. و زاغ نیز با خود فکر کرد که به دنبال آنها بروم و بفهمم که سرانجامِ کار آنها چه خواهد شد که من نیز ممکن است به چنین حادثهای گرفتار شوم. و از تجربهها میتوان برای دورکردن حوادث ناگوار، بهعنوان سلاحی استفاده کرد.
و مُطَوَّقه چون بدید که صیّاد در قفایِ ایشان است، یاران را گفت: «این ستیزه رُوی در کارِ ما به جدّ است و تا از چشمِ او ناپیدا نشویم، دل از ما برنگیرد. طریقْ آن است که سوی آبادانیها و درختستانها رویم تا نظرِ او از ما منقطع گردد، نومید و خایب بازگردد که در این نزدیکی موشی است از دوستانِ من؛ او را بگویم تا این بندها ببُرد.» کبوتران اشارتِ او را امام ساختند و راه بتافتند و صیّاد بازگشت.
قلمرو زبانی: مُطَوَّقه: طوقدار / قفا: پشت گردن؛ دنبال و پی / یاران را: به یاران / ستیزهروی: گستاخ و پُررو / کار: منظور دنبال کردن و اسیر کردن کبوتران / به جدّ است: جدّی است، پافشاری میکند / طریق: روش، شیوه، راه / منقطع: بریده، قطع شده / خایب: ناامید، بیبهره / او را: به او / اشارت: اشاره، نظر، پیشنهاد، دستور، فرمان / اِمام: راهنما، پیشوا / راهتافتن: راه را کجکردن، تغییر مسیردادن
قلمرو ادبی: ستیزهروی: کنایه از صیّاد / چشم: مجاز از نگاه / دل بر نگرفتن: کنایه از ناامید نشدن و رها نکردن.
قلمرو فکری: طوقدار وقتی دید که صیّاد به دنبال آنان است، به یاران خود گفت: این شکارچی گُستاخ و پُررو در کارِ تعقیب ما، جدّی است و تا از چشم او دور نشویم، ما را رها نمیکند. چاره آن است که به سمت آبادیها و جاهای پُردرخت برویم تا دیگر ما را نبیند و ناامید و بیبهره بازگردد؛ زیرا در این حوالی موشی زندگی میکند که از دوستان من است؛ به او میگویم که این بندها را ببُرَد. کبوتران به نظر و پیشنهاد او عمل کردند و تغییر مسیر دادند و صیّاد هم برگشت.
مُطَوَّقه به مسکنِ موش رسید. کبوتران را فرمود که «فرود آیید.» فرمانِ او نگاه داشتند و جمله بنشستند و آن موش را زِبرا نام بود، با دَهایِ تمام و خِردِ بسیار؛ گرم و سردِ روزگار دیده و خیر و شرِّ احوال مشاهدت کرده. و در آن مواضع از جهتِ گریزگاهِ روزِ حادثه صد سوراخ ساخته و هر یک را در دیگری راه گشاده و تیمارِ آن را فراخورِ حکمت و بر حَسَبِ مصلحت بداشته. مُطَوَّقه آواز داد که «بیرون آی.» زبرا پرسید که «کیست؟» نام بگفت؛ بشناخت و به تعجیل بیرون آمد.
قلمرو زبانی: مُطَوَّقه: طوقدار / مسکن: خانه، منزل / کبوتران را: به کبوتران / فرمان او نگاهداشتند: از دستور او پیروی کردند / جمله: همه، همگی / آن موش را زِبرا نام بود: نامِ آن موش، زِبرا بود / دَها: زیرکی، هوشمندی / تمام: کامل / خِرد: عقل / احوال: جمعِ حال، سرگذشتها / مواضع: جمعِ موضع، جایها / از جهت: برایِ / گریزگاه: جای گریختن، محل مناسب برای فرار کردن / روز حادثه: زمان پیشامد / تیمار: مواظبت، مراقبت / فراخور: مناسب، سزاوار / حکمت: دانش، دانایی / بر حَسَبِ: برابر،ِ مطابقِ / مصلحت: خیراندیشی، نیکی، خوبی / آواز داد: صدا زد / تعجیل: شتاب، سرعت.
قلمرو ادبی: فرمان کسی را نگاهداشتن: کنایه از پیروی کردن / گرم و سرد روزگار دیده -خیر و شرّ احوال مشاهدت کرده: کنایه از باتجربه بودن / دیدن گرم و سرد: حسآمیزی / گرم و سرد - خیر و شر: تضاد و تناسب / صد: نماد کثرت و مجاز از زیادی و اغراق.
قلمرو فکری: طوقدار به محلّ سکونت موش رسید. به کبوتران دستور داد که فرود بیایید. از دستور او پیروی کردند و همگی بر زمین نشستند و نامِ آن موش، زِبرا بود، که بسیار زیرک و عاقل بود و تجربۀ زیادی کسب کرده بود و بد و خوب روزگار را تجربه کرده بود و در آن جایگاه برای فرار در روز حادثه، صد سوراخ درست کرده و همۀ آنها را به هم متّصل کرده بود و مطابقِ علم و دانش و عاقبتاندیشی از آن راهها مواظبت میکرد. طوقدار صدا زد که بیرون بیا! زبرا پرسید که تو کیستی؟ طوقدار نام خود را گفت؛ موش او را شناخت و به سرعت بیرون آمد.
چون او را در بندِ بلا بسته دید، زهابِ دیدگان بگشاد و بر رخسار، جویها براند و گفت: «ای دوستِ عزیز و رفیقِ موافق، تو را در این رنج که افگند؟» جواب داد که: «مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید.» موش این بشنود و زود در بریدنِ بندها ایستاد که مُطَوَّقه بدان بسته بود. گفت: «نخست از آنِ یاران گشای.» موش بدین سخن التفات ننمود. گفت: «ای دوست، ابتدا از بریدنِ بندِ اصحابْ اَولیتر.» گفت: «این حدیث را مکرّر میکنی؛ مگر تو را به نَفْسِ خویش حاجت نمیباشد و آن را بر خود حقّی نمیشناسی؟» گفت: «مرا بدین ملامت نباید کرد که من ریاستِ این کبوتران تکفّل کردهام و ایشان را از آن روی بر من حقّی واجب شده است و چون ایشان حقوقِ مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرتِ ایشان از دستِ صیّاد بجستم، مرا نیز از عهدهٔ لوازمِ ریاست بیرون باید آمد و مواجبِ سیادت را به اَدا رسانید و میترسم که اگر از گشادن عُقدههای من آغاز کنی، ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند و چون من بسته باشم -اگر چه ملالت به کمال رسیده باشد- اهمالِ جانبِ من جایز نشمری و از ضمیر، بدان رخصت نیابی و نیز در هنگامِ بلا شرکت بوده است، در وقتِ فراغْ موافقت اَولیتر، و اِلّا طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.»
قلمرو زبانی: زهاب: آبی که از سنگی یا زمینی میجوشد؛ جای تراویدن آب در چشمه و مانند آن؛ مجازاً اشک / زهاب دیدگان: چشمۀ چشم / موافق: همراه، همفکر / که افگند: چه کسی انداخت / قضا: تقدیر، سرنوشت / ورطه: مهلکه، خطر و دشواری / ایستاد: اقدام کرد، شروع کرد / مُطَوَّقه: طوقدار / التفات: توجّه / اصحاب: جمعِ صاحب، یاران / اولیتر: شایستهتر، سزاوارتر / حدیث: سخن، داستان / مکرّر: بارها، بهتکرار / نَفس: جسم، جان / حاجت: نیاز / ملامت: سرزنش / تکفّل: عهدهدار شدن / مناصحت: اندرز دادن / بگزاردند: به جای آوردند / معونت: یاری، کمک / مظاهرت: یاریکردن، پشتیبانی / بجَستَم: رهایی یافتم، آزاد شدم / عهده: مسئولیت / لوازم ریاست: آنچه لازمۀ ریاست است / مواجب: جمعِ موجب، وظایف و اعمالی که انجام آن بر شخص واجب است / سیادت: سروری، بزرگی / به اَدا رسانید: باید به جا آورد / عُقده: گره / ملول: سست و ناتوان، آزرده / ملالت: آزردگی، ماندگی، به ستوه آمدن / به کمال: به نهایت / اهمال: کوتاهی، سهل انگاری کردن / ضمیر: درون، مجازاً دل / رخصت: اجازه، اذن دادن / فراغ: آسایش، آسودگی / طاعن: سرزنشگر، عیبجو / وقیعت: بدگویی، سرزنش، عیبجویی
قلمرو ادبی: بند بلا - زهاب دیده: اضافۀ تشبیهی / زهاب دیده گشودن: کنایه از گریه کردن و اغراق / جوی: استعاره از اشک و اغراق / بر رخسار جوی راندن: کنایه از گریۀ بسیار و اغراق / بسته و بگشاد: تضاد / قضای آسمانی: تشخیص و استعاره / ورطه: استعاره از دشواری و خطر/ مگر تو را به نَفْسِ خویش حاجت نمیباشد و آن را بر خود حقّی نمیشناسی؟: تلمیح به حدیث «اِنَّ لِنَفسِکَ عَلَیکَ حَقّاً» / در بند ماندن: کنایه از گرفتار و اسیر ماندن / زهاب: مجاز از اشک / ضمیر: مجاز از دل.
قلمرو فکری: موش، وقتی طوقدار را در دام بلا گرفتار دید، شروع به گریه کرد و اشک بر روی صورتش جاری شد و گفت: ای دوست عزیز و رفیق همراه! چه کسی تو را گرفتار کرد؟ طوقدار جواب داد که سرنوشت آسمانی، مرا به این مهلکه کشاند. موش این حرف را شنید و بهسرعت مشغول بریدن بندهایی شد که طوقدار به آن بسته شده بود. طوقدار گفت: ابتدا بندهای یارانم را باز کن. موش به این حرف توجّهی نکرد. طوقدار گفت: ای دوست! سزاوارتر است که ابتدا بندهای یارانم را باز کنی. موش گفت: دائم این سخن را تکرار میکنی؛ آیا تو به جان خودت محتاج نیستی و برای جسم و جان خودت ارزشی و حقّی قائل نیستی؟ طوقدار گفت: نباید مرا به دلیل این کار سرزنش کرد؛ زیرا من ریاست این کبوتران را عهدهدار شدهام و آنها به این دلیل، حقّی بر گردن من دارند و چون کبوتران با پیروی و اندرزپذیری، حقوق مرا ادا کردند و به یاری و پشتیبانی آنان از دست صیّاد نجات یافتم، من نیز باید وظایف رهبری را انجام دهم و به وظیفهام به عنوان سرور و بزرگ این گروه عمل کنم و میترسم که اگر ابتدا گرههای مرا باز کنی، سست و ناتوان شوی و تعدادی از کبوتران در دام باقی بمانند، ولی اگر من بسته باشم -حتّی اگر بسیار خسته و آزرده باشی- در حقّ من سستی و سهلانگاری نمیکنی و قلباً به آن راضی نمیشوی. همچنین در هنگام بلا و گرفتاری باهم بودهایم؛ پس شایسته است در زمان آزادی و آسایش نیز با هم موافق و همراه باشیم؛ وگرنه عیبجویان، فرصت سرزنش و بدگویی پیدا میکنند.
موش گفت: «عادتِ اهل مکرُمت این است و عقیدتِ اربابِ مودّت بدین خصلتِ پسندیده و سیرتِ ستوده در موالاتِ تو صافیتر گردد و ثقَِتِ دوستان به کَرمِ عهد تو بیفزاید.» و آنگاه به جدّ و رغبت بندهای ایشان تمام ببرید و مُطَوَّقه و یارانش، مطلقَ و ایمِن بازگشتند.
قلمرو زبانی: مکرُمت: بزرگی، جوانمردی / عقیدت: عقیده / ارباب: جمعِ رب، مالکان، دارندگان، صاحبان / مودّت: دوستی، محبّت، دوستیگرفتن / خصلت: خُلق و خو / سیرت: روش، باطن، عادت / ستوده: پسندیده / موالات: با کسی دوستی و پیوستگی داشتن، دوستداری / صافی: پاک، بیغش، خالص / ثِقت: اطمینان، خاطرجمعی / کَرَم: جوانمردی، بزرگواری / عهد: پیمان / به جد: جدّی / رغبت: میل، خواستن / مُطَوَّقه: طوقدار / مطلق: رهاشده، آزاد / ایمِن: در امان، محفوظ، سالم.
قلمرو فکری: موش گفت: عادت و شیوۀ نیکان و بزرگان اینگونه است و با این صفت و روش نیک و پسندیده، دوستی و اطمینان خاطر یاران نسبت به تو خالصتر میشود و بر اعتماد دوستان به جوانمردی و بخششِ عهد و پیمانِ تو افزوده میشود و آنگاه با جدّیت و علاقه، تمام بندهای آنان را بُرید و طوقدار و یارانش، آزاد و در امان برگشتند.
کلیله و دمنه، ترجمهٔ ابوالمعالی نصرالله منشی
قلمرو زبانی (صفحهٔ 121 کتاب درسی)
1- دربارهی کاربرد و معنای فعل «ایستاد» در جملههای زیر توضیح دهید.
- گرازان به تگ ایستاد. سریع شروع به دویدن کرد.
- صیّاد در پی ایشان ایستاد. صیاد به دنبال آنها دوید.
در عبارت اول «ایستاد» به معنی «شروع کردن» است، اما در عبارت دوم، به معنی «دویدن» به کار رفته است.
2- چهار واژهٔ مهمّ املایی از متن درس بیابید و معادل معنایی آنها را بنویسید.
اهمال: سهلانگاری/ ثِقَت: اطمینان / مُتصیَّد: شکارگاه / مظاهرت: پشتیبانی
در زبان معیار، حذف شناسۀ فعل ممکن نیست. در گذشته، گاه، در یک جمله، شناسه به قرینۀ فعل قبلی حذف میشد.
نمونه: شیران غرّیدند و به اتّفاق، آهو را از دام رهانید.
در جملهی بالا فعل «رهانید» به جای «رهانیدند» آمده است.
3- حال از متن درس نمونهای دیگر برای حذف شناسه بیابید و بنویسید.
کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سرخویش گرفت. (ـَ ند)
قلمرو ادبی (صفحه 121 کتاب درسی)
1- تشبیهات را در بیتهای زیر بیابید و در هر مورد، مشبّه و مشبّهٌ به را مشخّص کنید.
درفشان لاله در وی، چون چراغی
ولیک از دُودِ او بر جانْش داغی
لاله: مشبه چراغی: مشبهبه
گل لاله در آن باغ همچون چراغی درخشان است.
شقایق بر یکی پای ایستاده
چو بر شاخِ زمرّد، جامِ باده
(تشبیه مرکب): ایستادن شقایق بر ساقهی سبز (مشبه) مانند ایستادن جام شراب بر پایهی سبز زنگ است.
2- در عبارت زیر، «استعاره» را بیابید.
چون او را در بندِ بلا بسته دید، زه آبِ دیدگان بگشاد و بر رخسار، جویها براند. استعاره از اشک بسیار
3- از متن درس، کنایههای معادلِ مفاهیم زیر را بیابید.
- انسان با تجربه: گرم و سرد روزگار دیده
- ناامید شدن: نا امید شدن (دل از ما برگیرد
قلمرو فکری (صفحهٔ 122 کتاب درسی)
1- معنی و مفهوم عبارت زیر را به نثر روان بنویسید.
در وقتِ فراغْ موافقت اَولیتر، و الِاّ طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.
در هنگام آسایش (با دوستان) همراهی کردن سزاواتر است وگرنه سرزنشکنندگان فرصت بدگویی پیدا میکنند.
2- مفهوم قسمتهای مشخّص شده را بنویسید.
الف) مرا نیز از عهدهٔ لوازمِ ریاست بیرون باید آمد و مواجبِ سیادت را به ادا رسانید.
من نیز به عنوان رئیس و فرمانده باید وظایف سروری خودم را نسبت به زیردستانم اَدا کنم. (حاکمان در برابر زیردستان خود مسئولاند.)
ب) مگر تو را به نَفْسِ خویش حاجت نمیباشد و آن را بر خود حقّی نمیشناسی؟
آیا برای جان خودت ارزشی قائل نیستی؟ (فداکاری رهبر جامعه به خاطر مردم)
3- هریک از بیتهای زیر، با کدام قسمت درس ارتباط مفهومی دارد؟
مروّت نبینم رهایی ز بند
به تنها و یارانم اندر کمند
سعدی
و من میترسم که اگر از گشادن عقدههای من آغاز کنی ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند.
دوستان را به گاه سود و زیان
بتوان دید و آزمود توان
سنایی
و نیز در هنگام بلا شرکت بوده است. در وقتِ فراغ موافقت اَولیتر و الّا طاعنان مجالِ وقیعت یابند.
4- دو شخصیّت زیر را بر مبنای این داستانِ تمثیلی، تحلیل نمایید و ویژگیهای شاخص آنها را بنویسید.
- زاغ: زاغ در این درس نماد فردی دوراندیش و عاقبتنگر است که تلاش میکند در زندگی شخصی خود از اتفاقاتی که برای دیگران میافتد تجربهاندوزی کند و آنها را برای خود عبرت سازد تا بتواند در آینده از همین تجربیات در زندگی خود استفاده کند.
- مُطَوَّقه: نماد فرمانروا و رهبری حقشناس، فداکار، دلسوز و از همه مهمتر آگاه به حق و حقوق زیردستان و مراعاتکنندهی حال و احوال آنهاست. او با رفتار و منش خود شخصیتی محبوب پیدا کرده که زیر دستانش او را به عنوان رهبر پذیرفتهاند. رهبری که جان زیردستان خود را عزیزتر از جان خود میشمارد و آسایش آنها را بر رفاه و آسایش خود ترجیح میدهد. او نماد یک رهبر تمام عیار است.