خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی (2) کلاس یازدهم

درس 15: کبوتر طوق دار

بازدید108/0 K
تاریخ بروزرسانی1401/11/22

آورده‌اند که در ناحیتِ کشمیر مُتَصَیَّدی خوش و مرغزاری نَزِه بود که از عکسِ ریاحینِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاوُوس نمودی و در پیشِ جمالِ او دُمِ طاوُوس به پر زاغ مانستی.

قلمرو زبانی: آورده‌اند: حکایت کرده‌اند، نقل شده است / کشمیر: ایالتی در شبه جزیرۀ هند / مُتَصَیَّد: شکارگاه / مَرغزار: چمنزار، سبزه‌زار / نَزِه: باصفا، خوش آب و هوا، خرّم / عکس: انعکاس، بازتاب / ریاحین: جمعِ ریحان، گیاهان خوشبو / نمودی: به نظر می‌رسید / مانستی: شبیه بود.
قلمرو ادبی: کلّ عبارت: اغراق در توصیف زیبایی سبزه‌زار / پر زاغ مانند دُم طاووس - دُم طاووس مانند پر زاغ: تشبیه و قلب (عکس) / دُم طاووس: نماد زیبایی / پرِ زاغ: نماد زشتی / دُم و طاووس - پر و زاغ: تناسب / دُم طاووس و پرِ زاغ: تضاد / تشبیه دو امر متضاد؛ نوعی پارادوکس.
قلمرو فکری: حکایت کرده‌اند که در ناحیۀ کشمیر، شکارگاه و سبزه‌زاری خوش و خرّم و باصفا وجود داشت که از انعکاس و بازتاب گیاهان خوشبوی آن، پَرِ سیاه و زشت کلاغ مانند دُم طاووس، زیبا و رنگارنگ به نظر می‌رسید و دُمِ طاووس در مقایسه با زیباییِ آن سبزه‌زار، همچون پَرِ زاغ، سیاه و زشت دیده می‌شد.

درفشان لاله در وی، چون چراغی

ولیک از دُودِ او بر جانش داغی

قلمرو زبانی: درفشان: به ضم و فتح دال، درخشان. درفش (به ضم و فتح دال) فروغ، نور و روشنایی. / ولیک: ولیکن، امّا / بیت: دو جمله / لاله و داغ: نقش نهاد / «ـَ ش» در جانش: نقش مضاف‌الیه
قلمرو ادبی: تشبیه: لاله به چراغ / حسن تعلیل: علت سیاهی درون لاله دود کردن چراغ دانسته. / داغ ایهام دارد: 1- ماتم 2- داغ و سیاهی / لاله ایهام تناسب دارد با چراغ: 1- گل لاله 2- چراغدان / داغ: استعاره از سیاهی وسط لاله / جان: استعاره از وسط گلبرگ‌های لاله / جان داشتن لاله: تشخیص و استعاره / چراغ و دود و لاله و داغ: تناسب
قلمرو فکری: «آلاله‌های وحشی سرخ، مانند چراغ روشن بود اما [در برابر زیبایی آن مرغزار] و از حسد و حسرت آن، دلش می‌سوخت و دود سوختن دلش، چون داغی بر سینه‌اش نمایان بود. سیاهی وسط شقایق و لاله، با تعبیر «داغ» در شعر فارسی کاربرد فراوان دارد.

شقایق بر یکی پای ایستاده

چو بر شاخِ زمرّد، جامِ باده

قلمرو زبانی: شاخ: شاخه / زمرّد: سنگ قیمتی به رنگ سبز / جام: پیاله، ظرف / باده: شراب، مِی / بیت: یک جمله.
قلمرو ادبی: تشبیه مرکب: شقایق بر یکی پای ایستاده (مشبه) و ... / پا داشتن و ایستادن برای شقایق: تشخیص و استعاره / پا: استعاره از ساقۀ سبز گل / شاخ: استعاره از پایه / مصراع اول مانند مصراع دوم: تشبیه
قلمرو فکری: شقایق بر روی ساقه خود چنان می‌نمود که گویی جام بادهٔ سرخ رنگ بر روی شاخه سبز قرار گرفته است.

و در وی شکاری بسیار و اختلافِ صیّادانْ آنجا متواتر. زاغی در حوالیِ آن بر درختی بزرگِ گَشْنْ خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست می‌نگریست. ناگاه صیّادی بدحالِ خَشن جامه، جالی بر گردن و عصایی در دست، روی بدان درخت نهاد. بترسید و با خود گفت: «این مرد را کاری افتاد که می‌آید و نتوان دانست که قصدِ من دارد یا از آنِ کسِ دیگر. من باری جای نگه دارم و می‌نگرم تا چه کند.»

قلمرو زبانی: وی: آن، منظور شکارگاه / شکاری: منسوب به شکار؛ صید، نخجیر / اختلاف: رفت‌وآمد / متواتر: پی در پی، پیاپی / گَشن: انبوه، پُر شاخ و برگ / بدحال: بد لباس، بد اندام / خَشِن: کُلُفت، بدشکل / جال: دام و تور / جای نگهدارم: منتظر می‌مانم، در جای خود می‌مانم
قلمرو ادبی: چپ و راست: تضاد و تناسب و مجاز از اطراف / روی بدان درخت نهاد: کنایه از به سوی درخت حرکت کرد / جای نگه داشتن: کنایه از درنگ کردن.
قلمرو فکری: در آن چمن‌زار، صید و شکار فراوانی وجود داشت و شکارچیان، پیاپی در آنجا رفت‌وآمد داشتند. زاغی در اطراف آن سبزه‌زار بر روی درخت بزرگ و انبوهی خانه داشت. نشسته بود و اطراف را نگاه می‌کرد؛ ناگهان شکارچیِ آشفته حال و بدلباسی، دامی بر پشت و عصایی در دست، به سمت درخت، حرکت کرد. زاغ ترسید و با خود گفت: این شکارچی درصددِ انجام کاری به این طرف می‌آید و نمی‌توان فهمید که قصدِ شکارکردنِ مرا دارد یا کس دیگری، به هرحال من همینجا می‌مانم و نگاه می‌کنم که چه کاری انجام می‌دهد.

صیّاد پیش آمد و جال باز کشید و حَبّه بینداخت و در کمین بنشست. ساعتی بود؛ قومی کبوتران برسیدند و سَرِ ایشان کبوتری بود که او را مُطَوَّقه گفتندی و در طاعت و مطاوعتِ او روزگار گذاشتندی. چندان که دانه بدیدند، غافل‌وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند و صیّادْ شادمان گشت و گُرازان به تگ ایستاد، تا ایشان را در ضبط آرد و کبوتران اضطرابی می‌کردند و هر یک خود را می‌کوشید. مُطَوَّقه گفت: «جایِ مجادله نیست؛ چُنان باید که همگنان استخلاصِ یاران را مهم‌تر از تخلّصِ خود شناسند و حالی صواب آن باشد که جمله به طریقِ تعاون قوّتی کنید تا دام از جای برگیریم که رهایشِ ما در آن است.» کبوتران فرمانِ وی بکردند و دام برکندند و سرِ خویش گرفت و صیّاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخِر درمانند و بیفتند. و زاغ با خود اندیشید که بر اثرِ ایشان بروم و معلوم گردانم فرجام کار ایشان چه باشد که من از مِثلِ این واقعه ایمِن نتوانم بود. و از تجارب برای دفعِ حوادث سلاح‌ها توان ساخت.

قلمرو زبانی: جال: دام و تور / بازکشید: پهن کرد، گُسترد / حَبّه: دانه / حَبّه بینداخت: دانه پاشید / ساعتی بود: مدّتی گذشت / قومی: گروهی، دسته‌ای / سَر: رئیس / مُطَوَّقه: طوق‌دار / گفتندی: می‌گفتند / مطاوعت: فرمانبری / روزگار گذاشتندی: روزگار می‌گذراندند / چندان که: به محض اینکه، همینکه / غافل‌وار: ناآگاهانه / جمله: همه، همگی / گُرازان: در حال گُرازیدن و به ناز و تکبّر راه رفتن، خرامان / تگ: دویدن / به تگ ایستاد: شروع به دویدن کرد / در ضبط آرد: به چنگ آورد، تصرّف کند / اضطراب: بی‌تابی، ناراحتی / هر یک خود را می‌کوشید: هر کدام برای نجات خود تلاش می‌کردند / جای: زمان، موقعیّت / مجادله: جدال و ستیزه / همگنان: همگان، همه / استخلاص: رهایی جُستن، رهایی دادن / تخلّص: رهایی / حالی: حالا، اکنون / صواب: صلاح و درست / قوّت: تلاش، زور / تعاون: یکدیگر را یاری کردن، یاری رساندن / رهایش: رهایی، آزادی، نجات / فرمان وی بکردند: از دستور او پیروی کردند / در پِیِ: در پس، در عقبِ / در پیِ ایشان ایستاد: به دنبال آنها حرکت کرد / آخِر: سرانجام، پایان / درمانند: ناتوان شوند / بر اثرِ: به دنبال؛ اثر: ردّ پا / معلوم گردانم: مشخّص کنم / فرجام: عاقبت، انتها، پایان، آخِر / ایمِن: محفوظ، در امان / تجارب: جمعِ تجربه، آزمون‌ها، آموخته‌ها، تجربه‌ها / سلاح: ابزار جنگ.
قلمرو ادبی: سرِ خویش گرفتن: کنایه از دنبال کار خود رفتن / تجارب مانند سلاح: تشبیه / صیّاد و جال و حبّه و کبوتران: مراعات نظیر / طاعت و مطاوعت - استخلاص و تخلّص: اشتقاق / سر: مجاز از رئیس / در دام افتادن: کنایه از گرفتار و اسیر شدن.
قلمرو فکری: شکارچی جلو آمد و دام را پهن کرد و دانه پاشید و در کمین نشست. مدّتی گذشت؛ گروهی کبوتر رسیدند و رئیس آنان کبوتری بود که به او «طوق‌دار» می‌گفتند و در اطاعت و فرمانبری از او، روزگار می‌گذراندند. به محض اینکه دانه‌ها را دیدند، ناآگاهانه پایین آمدند و همگی در دام گرفتار شدند و شکارچی خوشحال شد و خرامان و متکبّرانه شروع به دویدن کرد تا کبوتران گرفتار را بگیرد و کبوتران بی‌تابی می‌کردند و هرکدام برای رهایی خودشان تلاش می‌کردند. طوق‌دار گفت: حالا زمان مناسبی برای جدال و ستیزه نیست؛ باید همگی نجات و رهایی یاران را از رهایی خود مهمتر بدانند و اکنون مصلحت آن است که همه با هم همکاری کنید و تلاش نمایید که دام را از زمین بلند کنیم؛ زیرا رهایی ما وابسته به این کار است. کبوتران دستور او را اطاعت کردند و دام را از زمین بلند کردند و راه خود را در پیش گرفتند و صیّاد شروع به تعقیب آنها کرد به امید اینکه عاقبت خسته شوند و بر زمین بیفتند. و زاغ نیز با خود فکر کرد که به دنبال آنها بروم و بفهمم که سرانجامِ کار آنها چه خواهد شد که من نیز ممکن است به چنین حادثه‌ای گرفتار شوم. و از تجربه‌ها می‌توان برای دورکردن حوادث ناگوار، به‌عنوان سلاحی استفاده کرد.

و مُطَوَّقه چون بدید که صیّاد در قفایِ ایشان است، یاران را گفت: «این ستیزه رُوی در کارِ ما به جدّ است و تا از چشمِ او ناپیدا نشویم، دل از ما برنگیرد. طریقْ آن است که سوی آبادانی‌ها و درختستان‌ها رویم تا نظرِ او از ما منقطع گردد، نومید و خایب بازگردد که در این نزدیکی موشی است از دوستانِ من؛ او را بگویم تا این بندها ببُرد.» کبوتران اشارتِ او را امام ساختند و راه بتافتند و صیّاد بازگشت.

قلمرو زبانی: مُطَوَّقه: طوق‌دار / قفا: پشت گردن؛ دنبال و پی / یاران را: به یاران / ستیزه‌روی: گستاخ و پُررو / کار: منظور دنبال کردن و اسیر کردن کبوتران / به جدّ است: جدّی است، پافشاری می‌کند / طریق: روش، شیوه، راه / منقطع: بریده، قطع شده / خایب: ناامید، بی‌بهره / او را: به او / اشارت: اشاره، نظر، پیشنهاد، دستور، فرمان / اِمام: راهنما، پیشوا / راه‌تافتن: راه را کج‌کردن، تغییر مسیردادن
قلمرو ادبی: ستیزه‌روی: کنایه از صیّاد / چشم: مجاز از نگاه / دل بر نگرفتن: کنایه از ناامید نشدن و رها نکردن.
قلمرو فکری: طوق‌دار وقتی دید که صیّاد به دنبال آنان است، به یاران خود گفت: این شکارچی گُستاخ و پُررو در کارِ تعقیب ما، جدّی است و تا از چشم او دور نشویم، ما را رها نمی‌کند. چاره آن است که به سمت آبادی‌ها و جاهای پُردرخت برویم تا دیگر ما را نبیند و ناامید و بی‌بهره بازگردد؛ زیرا در این حوالی موشی زندگی می‌کند که از دوستان من است؛ به او می‌گویم که این بندها را ببُرَد. کبوتران به نظر و پیشنهاد او عمل کردند و تغییر مسیر دادند و صیّاد هم برگشت.

مُطَوَّقه به مسکنِ موش رسید. کبوتران را فرمود که «فرود آیید.» فرمانِ او نگاه داشتند و جمله بنشستند و آن موش را زِبرا نام بود، با دَهایِ تمام و خِردِ بسیار؛ گرم و سردِ روزگار دیده و خیر و شرِّ احوال مشاهدت کرده. و در آن مواضع از جهتِ گریزگاهِ روزِ حادثه صد سوراخ ساخته و هر یک را در دیگری راه گشاده و تیمارِ آن را فراخورِ حکمت و بر حَسَبِ مصلحت بداشته. مُطَوَّقه آواز داد که «بیرون آی.» زبرا پرسید که «کیست؟» نام بگفت؛ بشناخت و به تعجیل بیرون آمد. 

قلمرو زبانی: مُطَوَّقه: طوق‌دار / مسکن: خانه، منزل / کبوتران را: به کبوتران / فرمان او نگاه‌داشتند: از دستور او پیروی کردند / جمله: همه، همگی / آن موش را زِبرا نام بود: نامِ آن موش، زِبرا بود / دَها: زیرکی، هوشمندی / تمام: کامل / خِرد: عقل / احوال: جمعِ حال، سرگذشت‌ها / مواضع: جمعِ موضع، جای‌ها / از جهت: برایِ / گریزگاه: جای گریختن، محل مناسب برای فرار کردن / روز حادثه: زمان پیشامد / تیمار: مواظبت، مراقبت / فراخور: مناسب، سزاوار / حکمت: دانش، دانایی / بر حَسَبِ: برابر،ِ مطابقِ / مصلحت: خیراندیشی، نیکی، خوبی / آواز داد: صدا زد / تعجیل: شتاب، سرعت.
قلمرو ادبی: فرمان کسی را نگاه‌داشتن: کنایه از پیروی کردن / گرم و سرد روزگار دیده -خیر و شرّ احوال مشاهدت کرده: کنایه از باتجربه بودن / دیدن گرم و سرد: حس‌آمیزی / گرم و سرد - خیر و شر: تضاد و تناسب / صد: نماد کثرت و مجاز از زیادی و اغراق.
قلمرو فکری: طوق‌دار به محلّ سکونت موش رسید. به کبوتران دستور داد که فرود بیایید. از دستور او پیروی کردند و همگی بر زمین نشستند و نامِ آن موش، زِبرا بود، که بسیار زیرک و عاقل بود و تجربۀ زیادی کسب کرده بود و بد و خوب روزگار را تجربه کرده بود و در آن جایگاه برای فرار در روز حادثه، صد سوراخ درست کرده و همۀ آنها را به هم متّصل کرده بود و مطابقِ علم و دانش و عاقبت‌اندیشی از آن راه‌ها مواظبت می‌کرد. طوق‌دار صدا زد که بیرون بیا! زبرا پرسید که تو کیستی؟ طوق‌دار نام خود را گفت؛ موش او را شناخت و به سرعت بیرون آمد.

چون او را در بندِ بلا بسته دید، زهابِ دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی‌ها براند و گفت: «ای دوستِ عزیز و رفیقِ موافق، تو را در این رنج که افگند؟» جواب داد که: «مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید.» موش این بشنود و زود در بریدنِ بندها ایستاد که مُطَوَّقه بدان بسته بود. گفت: «نخست از آنِ یاران گشای.» موش بدین سخن التفات ننمود. گفت: «ای دوست، ابتدا از بریدنِ بندِ اصحابْ اَولی‌تر.» گفت: «این حدیث را مکرّر می‌کنی؛ مگر تو را به نَفْسِ خویش حاجت نمی‌باشد و آن را بر خود حقّی نمی‌شناسی؟» گفت: «مرا بدین ملامت نباید کرد که من ریاستِ این کبوتران تکفّل کرده‌ام و ایشان را از آن روی بر من حقّی واجب شده است و چون ایشان حقوقِ مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرتِ ایشان از دستِ صیّاد بجستم، مرا نیز از عهدهٔ لوازمِ ریاست بیرون باید آمد و مواجبِ سیادت را به اَدا رسانید و می‌ترسم که اگر از گشادن عُقده‌های من آغاز کنی، ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند و چون من بسته باشم -اگر چه ملالت به کمال رسیده باشد- اهمالِ جانبِ من جایز نشمری و از ضمیر، بدان رخصت نیابی و نیز در هنگامِ بلا شرکت بوده است، در وقتِ فراغْ موافقت اَولی‌تر، و اِلّا طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.»

قلمرو زبانی: زهاب: آبی که از سنگی یا زمینی می‌جوشد؛ جای تراویدن آب در چشمه و مانند آن؛ مجازاً اشک / زهاب دیدگان: چشمۀ چشم / موافق: همراه، همفکر / که افگند: چه کسی انداخت / قضا: تقدیر، سرنوشت / ورطه: مهلکه، خطر و دشواری / ایستاد: اقدام کرد، شروع کرد / مُطَوَّقه: طوق‌دار / التفات: توجّه / اصحاب: جمعِ صاحب، یاران / اولی‌تر: شایسته‌تر، سزاوارتر / حدیث: سخن، داستان / مکرّر: بارها، به‌تکرار / نَفس: جسم، جان / حاجت: نیاز / ملامت: سرزنش / تکفّل: عهده‌دار شدن / مناصحت: اندرز دادن / بگزاردند: به جای آوردند / معونت: یاری، کمک / مظاهرت: یاری‌کردن، پشتیبانی / بجَستَم: رهایی یافتم، آزاد شدم / عهده: مسئولیت / لوازم ریاست: آنچه لازمۀ ریاست است / مواجب: جمعِ موجب، وظایف و اعمالی که انجام آن بر شخص واجب است / سیادت: سروری، بزرگی / به اَدا رسانید: باید به جا آورد / عُقده: گره / ملول: سست و ناتوان، آزرده / ملالت: آزردگی، ماندگی، به ستوه آمدن / به کمال: به نهایت / اهمال: کوتاهی، سهل انگاری کردن / ضمیر: درون، مجازاً دل / رخصت: اجازه، اذن دادن / فراغ: آسایش، آسودگی / طاعن: سرزنش‌گر، عیب‌جو / وقیعت: بدگویی، سرزنش، عیب‌جویی
قلمرو ادبی: بند بلا - زهاب دیده: اضافۀ تشبیهی / زهاب دیده گشودن: کنایه از گریه کردن و اغراق / جوی: استعاره از اشک و اغراق / بر رخسار جوی راندن: کنایه از گریۀ بسیار و اغراق / بسته و بگشاد: تضاد / قضای آسمانی: تشخیص و استعاره / ورطه: استعاره از دشواری و خطر/ مگر تو را به نَفْسِ خویش حاجت نمی‌باشد و آن را بر خود حقّی نمی‌شناسی؟: تلمیح به حدیث «اِنَّ لِنَفسِکَ عَلَیکَ حَقّاً» / در بند ماندن: کنایه از گرفتار و اسیر ماندن / زهاب: مجاز از اشک / ضمیر: مجاز از دل.
قلمرو فکری: موش، وقتی طوق‌دار را در دام بلا گرفتار دید، شروع به گریه کرد و اشک بر روی صورتش جاری شد و گفت: ای دوست عزیز و رفیق همراه! چه کسی تو را گرفتار کرد؟ طوق‌دار جواب داد که سرنوشت آسمانی، مرا به این مهلکه کشاند. موش این حرف را شنید و به‌سرعت مشغول بریدن بندهایی شد که طوق‌دار به آن بسته شده بود. طوقدار گفت: ابتدا بندهای یارانم را باز کن. موش به این حرف توجّهی نکرد. طوق‌دار گفت: ای دوست! سزاوارتر است که ابتدا بندهای یارانم را باز کنی. موش گفت: دائم این سخن را تکرار می‌کنی؛ آیا تو به جان خودت محتاج نیستی و برای جسم و جان خودت ارزشی و حقّی قائل نیستی؟ طوق‌دار گفت: نباید مرا به دلیل این کار سرزنش کرد؛ زیرا من ریاست این کبوتران را عهده‌دار شده‌ام و آنها به این دلیل، حقّی بر گردن من دارند و چون کبوتران با پیروی و اندرزپذیری، حقوق مرا ادا کردند و به یاری و پشتیبانی آنان از دست صیّاد نجات یافتم، من نیز باید وظایف رهبری را انجام دهم و به وظیفه‌ام به عنوان سرور و بزرگ این گروه عمل کنم و می‌ترسم که اگر ابتدا گره‌های مرا باز کنی، سست و ناتوان شوی و تعدادی از کبوتران در دام باقی بمانند، ولی اگر من بسته باشم -حتّی اگر بسیار خسته و آزرده باشی- در حقّ من سستی و سهل‌انگاری نمی‌کنی و قلباً به آن راضی نمی‌شوی. همچنین در هنگام بلا و گرفتاری باهم بوده‌ایم؛ پس شایسته است در زمان آزادی و آسایش نیز با هم موافق و همراه باشیم؛ وگرنه عیب‌جویان، فرصت سرزنش و بدگویی پیدا می‌کنند.

موش گفت: «عادتِ اهل مکرُمت این است و عقیدتِ اربابِ مودّت بدین خصلتِ پسندیده و سیرتِ ستوده در موالاتِ تو صافی‌تر گردد و ثقَِتِ دوستان به کَرمِ عهد تو بیفزاید.» و آنگاه به جدّ و رغبت بندهای ایشان تمام ببرید و مُطَوَّقه و یارانش، مطلقَ و ایمِن بازگشتند.

قلمرو زبانی: مکرُمت: بزرگی، جوانمردی / عقیدت: عقیده / ارباب: جمعِ رب، مالکان، دارندگان، صاحبان / مودّت: دوستی، محبّت، دوستی‌گرفتن / خصلت: خُلق و خو / سیرت: روش، باطن، عادت / ستوده: پسندیده / موالات: با کسی دوستی و پیوستگی داشتن، دوستداری / صافی: پاک، بیغش، خالص / ثِقت: اطمینان، خاطرجمعی / کَرَم: جوانمردی، بزرگواری / عهد: پیمان / به جد: جدّی / رغبت: میل، خواستن / مُطَوَّقه: طوقدار / مطلق: رهاشده، آزاد / ایمِن: در امان، محفوظ، سالم.
قلمرو فکری: موش گفت: عادت و شیوۀ نیکان و بزرگان اینگونه است و با این صفت و روش نیک و پسندیده، دوستی و اطمینان خاطر یاران نسبت به تو خالص‌تر می‌شود و بر اعتماد دوستان به جوانمردی و بخششِ عهد و پیمانِ تو افزوده می‌شود و آنگاه با جدّیت و علاقه، تمام بندهای آنان را بُرید و طوق‌دار و یارانش، آزاد و در امان برگشتند.

کلیله و دمنه، ترجمهٔ ابوالمعالی نصرالله منشی

آگاهی‌های فرامتنی
«داستان‌های بیدپای» ترجمه دیگری از «کلیله و دمنه» عبدالله بن مقفع (روزبه پور دادویه) است که آن را محمد بن عبدالله البخاری ترجمه کرده است. تفاوت این ترجمه با ترجمه نصرالله منشی در آن است که وی بر اصل کتاب هیچ نیفزوده است و حال اینکه نصرالله منشی تنها کار ترجمه نکرده و بلکه دست به کار تألیف هم زده است، بماند تفاوت‌های دیگرش. برای درک این نکته هم می‌توانید به ترجمه همین داستان از بیدپای هم نگاه کنید و آن دو را با هم مقایسه کنید. (ص 153، داستان کبوتر حمایلی و زاغ و موش و سنگ پشت و آهو).

فرایند واجی ادغام

هرگاه دو واج یکسان یا نزدیک به هم در کنار هم بنشینند و یکی از آنها کاسته شود یا به واج کناری‌اش تبدیل شود «ادغام» گفته می‌شود. این کار به دلیل یکسانی یا نزدیکی دو واج اتفاق افتاده است.
بدتر $ \leftarrow $ بتّر
شب‌پره $ \leftarrow $ شپرّه
زودتر $ \leftarrow $ زوتر

قلمرو زبانی (صفحهٔ 121 کتاب درسی)

 

1- درباره‌ی کاربرد و معنای فعل «ایستاد» در جمله‌های زیر توضیح دهید.
- گرازان به تگ ایستاد. سریع شروع به دویدن کرد.
- صیّاد در پی ایشان ایستاد. صیاد به دنبال آنها دوید.
در عبارت اول «ایستاد» به معنی «شروع کردن» است، اما در عبارت دوم، به معنی «دویدن» به کار رفته است.

2- چهار واژهٔ مهمّ املایی از متن درس بیابید و معادل معنایی آن‌ها را بنویسید.
اهمال: سهل‌انگاری/ ثِقَت: اطمینان / مُتصیَّد: شکارگاه / مظاهرت: پشتیبانی

در زبان معیار، حذف شناسۀ فعل ممکن نیست. در گذشته، گاه، در یک جمله، شناسه به قرینۀ فعل قبلی حذف می‌شد.
نمونه: شیران غرّیدند و به اتّفاق، آهو را از دام رهانید.
در جمله‌ی بالا فعل «رهانید» به جای «رهانیدند» آمده است.

3- حال از متن درس نمونه‌ای دیگر برای حذف شناسه بیابید و بنویسید.
کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سرخویش گرفت. (ـَ ند)

قلمرو ادبی (صفحه 121 کتاب درسی)

 

1- تشبیهات را در بیت‌های زیر بیابید و در هر مورد، مشبّه و مشبّهٌ به را مشخّص کنید.

درفشان لاله در وی، چون چراغی

ولیک از دُودِ او بر جانْش داغی

لاله: مشبه     چراغی: مشبه‌به
گل لاله در آن باغ همچون چراغی درخشان است.

شقایق بر یکی پای ایستاده

چو بر شاخِ زمرّد، جامِ باده

(تشبیه مرکب): ایستادن شقایق بر ساقه‌ی سبز (مشبه) مانند ایستادن جام شراب بر پایه‌ی سبز زنگ است.

2- در عبارت زیر، «استعاره» را بیابید.
چون او را در بندِ بلا بسته دید، زه آبِ دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی‌ها براند. استعاره از اشک بسیار

3- از متن درس، کنایه‌های معادلِ مفاهیم زیر را بیابید.
- انسان با تجربه: گرم و سرد روزگار دیده
- ناامید شدن: نا امید شدن (دل از ما برگیرد

قلمرو فکری (صفحهٔ 122 کتاب درسی)

 

1- معنی و مفهوم عبارت زیر را به نثر روان بنویسید.
در وقتِ فراغْ موافقت اَولی‌تر، و الِاّ طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.
در هنگام آسایش (با دوستان) همراهی کردن سزاواتر است وگرنه سرزنش‌کنندگان فرصت بدگویی پیدا می‌کنند.

2- مفهوم قسمت‌های مشخّص شده را بنویسید.
الف) مرا نیز از عهدهٔ لوازمِ ریاست بیرون باید آمد و مواجبِ سیادت را به ادا رسانید.
من نیز به عنوان رئیس و فرمانده باید وظایف سروری خودم را نسبت به زیردستانم اَدا کنم. (حاکمان در برابر زیردستان خود مسئول‌اند.)

ب) مگر تو را به نَفْسِ خویش حاجت نمی‌باشد و آن را بر خود حقّی نمی‌شناسی؟
آیا برای جان خودت ارزشی قائل نیستی؟ (فداکاری رهبر جامعه به خاطر مردم)

3- هریک از بیت‌های زیر، با کدام قسمت درس ارتباط مفهومی دارد؟

مروّت نبینم رهایی ز بند

به تنها و یارانم اندر کمند

سعدی

و من می‌ترسم که اگر از گشادن عقده‌های من آغاز کنی ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند.

دوستان را به گاه سود و زیان

بتوان دید و آزمود توان

سنایی

و نیز در هنگام بلا شرکت بوده است. در وقتِ فراغ موافقت اَولی‌تر و الّا طاعنان مجالِ وقیعت یابند.

4- دو شخصیّت زیر را بر مبنای این داستانِ تمثیلی، تحلیل نمایید و ویژگی‌های شاخص آن‌ها را بنویسید.
- زاغ: زاغ در این درس نماد فردی دوراندیش و عاقبت‌نگر است که تلاش می‌کند در زندگی شخصی خود از اتفاقاتی که برای دیگران می‌افتد تجربه‌اندوزی کند و آنها را برای خود عبرت سازد تا بتواند در آینده از همین تجربیات در زندگی خود استفاده کند.

- مُطَوَّقه: نماد فرمانروا و رهبری حق‌شناس، فداکار، دلسوز و از همه مهم‌تر آگاه به حق و حقوق زیردستان و مراعات‌کننده‌ی حال و احوال آنهاست. او با رفتار و منش خود شخصیتی محبوب پیدا کرده که زیر دستانش او را به عنوان رهبر پذیرفته‌اند. رهبری که جان زیردستان خود را عزیزتر از جان خود می‌شمارد و آسایش آنها را بر رفاه و آسایش خود ترجیح می‌دهد. او نماد یک رهبر تمام عیار است.

گنج حکمت: مهمانِ ناخوانده

آورده‌اند که وقتی مردی به مهمانی «سلیمان دارانی» رفت. سلیمان آنچه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند:

قلمرو زبانی: سبیل: راه، روش / بر سبیل: به رسم، به عنوان / اعتذار: عذرخواهی، پوزش‌خواهی / عبارت: پنج جمله.
قلمرو ادبی: نان و نمک: مراعات نظیر / چیزی پیش کسی نهادن: کنایه از پذیرایی کردن / چیزی بر زبان راندن: کنایه از گفتن یا خواندن چیزی.
قلمرو فکری: چنین روایت کرده‌اند که زمانی، مردی به مهمانی «سلیمان دارانی» رفت و سلیمان با نان خشک و نمکی که داشت از او پذیرایی کرد و به عنوان عذرخواهی، این بیت را خواند:

گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر

چشمِ تر و نانِ خشک و رویِ تازه

قلمرو زبانی: ناگه: بی‌وقت، دیر، بی‌خبر، نابهنگام / بیت: چهار جمله / عیب: نقش مفعول / حذف فعل «دارم» در جملۀ چهارم به قرینۀ معنوی.
قلمرو ادبی: کنایه: چشم تر کنایه از شرمندگی / تناسب: چشم و روی / نان خشک‌داشتن:کنایه از پذیرایی فقیرانه / روی تازه داشتن: کنایه از خوش‌رویی و مهمان‌نوازی / تر و خشک: تضاد / تر: ایهام تناسب: 1- خیس 2- با طراوت که با «تازه» تناسب دارد / چشم و روی: مراعات نظیر (تناسب).
قلمرو فکری: به مهمان گفتم: چون بی‌موقع و دیر به مهمانی آمده‌ای، بر من عیب نگیر. من به خاطر تهیدستی، اسباب پذیرایی ساده دارم و ناراحتم؛ امّا به رسم مهمان‌نوازی، گشاده‌رو و خندان هستم.

مهمان چون نان بدید، گفت: «کاشکی با این نان، پاره‌ای پنیر بودی.» سلیمان برخاست و به بازار رفت و ردا به گرو کرد و پنیر خرید و پیش مهمان آورد.

قلمرو زبانی: کاشکی: ای کاش / پاره‌ای: مقداری، تکّه‌ای / برخاست: بلند شد / ردا: بالاپوشی که بر دوش اندازند / گرو: امانت، رهن / عبارت: نُه جمله
قلمرو فکری: وقتی مهمان نان را دید، گفت: ای کاش با این نان، مقداری پنیر بود. سلیمان بلند شد و به بازار رفت و عبایش را به امانت پیش فروشنده گرو گذاشت و پنیر خرید و برای مهمان آورد.

مهمان چون نان بخورد، گفت: «الحَمدلِلّه که خداوند، عَزَّ و جَل، ما را بر آنچه قسمت کرده است، قناعت داده است و خرسند گردانیده.» سلیمان گفت: «اگر به دادۀ خدا قانع بودی و خرسند نمودی، ردای من به بازار به گرو نرفتی!»

قلمرو زبانی: الحمدلله: خدا را شکر / عزّ و جل: عزیز و بزرگ است / قسمت: روزی، بهره / قناعت: قانع بودن، خرسندی / خرسند: قانع، خشنود / داده: روزی، بهره، رزق / عبارت: ده جمله / نان و قناعت: نقش مفعول / ما را: به ما / قسمت و خرسند و قانع: نقش مسند.
قلمرو ادبی: نان: مجاز از نان و پنیر (غذا) / بودی و نمودی: سجع مطرّف.
قلمرو فکری: وقتی مهمان نان و پنیر را خورد، گفت: خدا را شکر که خداوند عزیز و بزرگ، نسبت به آنچه روزی‌مان کرده به ما قناعت و خرسندی داده و ما را خشنود کرده است. سلیمان گفت: اگر تو به قسمت و روزیِ خدا قانع بودی، عبای من به عنوان گرو برای خرید پنیر نمی‌رفت.

جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات، محمّد عوفی

درس 15: کبوتر طوق دار